فردریش فولرباخ و آرتور سایمنس در کنج کافه ای دنج نشسته اند و هریک به نقطه ای خیره شده اند .سالیان درازی از رفاقت این دو  فیلسوف آلمانی می گذرد  و در طی تمام این سال ها حسن همکاری و هم جواری به تمامی برقرار بوده است . دوست دیگرشان ، فیلیپ کنزینگتون ،که یک سرمایه دار انگلیسی ست چند روزی است آنها را ترک کرده و به کانادا سفر کرده است و صندلی همیشگی او در کافه خالیست . هرسه نفر آنها یک وجه مشترک دارند : تنهایی .

کافه نسبتا تاریک است و نور شومینه مو های جو و گندمی آرتور را روشن کرده است . در سوی دیگر تصویر شعله های آتش روی شیشه عینک گرد و کوچک فردریش منعکس شده است . باران همچنان می بارد و صدایش سکوت خیابان را در هم می شکند . اما درون کافه موسیقی ملایم و صدای پچ پچ مشتریان در هم آمیخته اند و داستان دیگری است . فردریش سکوت را می شکند :

فردریش : آرتور ! فکر میکنی ما توی زندگی مون چی خیلی زیاد داشتیم؟

- فلسفه فرد . چیزی که زیاد داشتیم فلسفه بود .

_ با اینکه هیچ وقت از فلسفه سیر نمیشم اما می تونم اعتراف کنم که خسته ام !

- چیز عجیبی نیست فرد . چیز عجیبی نیست . انقدر درگیرش بودیم که نشد کمی هم زندگی کنیم !

فردریش آه بلندی می کشد و نگاهش را به سمت پنجره بر می گرداند . او همیشه از تماشای باران لذت می برد .

آرتور : فرد ! فکر می کنی کسانی که الا اینجان چرا اومدن ؟

_ اینها عمیقا منو یاد جوونی های خودمون میندازن . نه به این خاطر که شبیه ما هستند چون خیلی نیستند . چون زیاد می رفتیم کافه . اما اینها یا عاشق پیشه اند و یا هوسران . شاید هم کمی دنبال علم و بحث . که البته دسته سوم انقدر کم اند که قابل چشم پوشیند .

- گاهی وقتها فکر می کنم فلسفی زندگی کردن باعث تنهایی ما شده .

_ ما آدمهای بدی نبودیم آرتور . بدیم؟

-  نه فرد . اما شاید به اندازه کافی خوب نبودیم . به اندازه استاد بودن خوب بودیم نه به اندازه همراه بودن . از فلیپ خبری داری؟

_ نه ولی حتما مشغول تماشای جدید ترین فیلم در بهترین سالن اتاواست .

فردریش تقاضای صورتحساب می کند و بارانی اش را برمی دارد و آماده ترک کافه می شود . آرتور بر می خیزد ، سهم خود را روی میز می گذارد و بدون حرف به سمت درب خروجی حرکت می کند .

فردریش فولرباخ و آرتور سایمنس در کنج کافه ای دنج نشسته اند و هریک به نقطه ای خیره شده اند .سالیان درازی از رفاقت این دو  فیلسوف آلمانی می گذرد  و در طی تمام این سال ها حسن همکاری و هم جواری به تمامی برقرار بوده است . دوست دیگرشان ، فیلیپ کنزینگتون ،که یک سرمایه دار انگلیسی ست چند روزی است آنها را ترک کرده و به کانادا سفر کرده است و صندلی همیشگی او در کافه خالیست . هرسه نفر آنها یک وجه مشترک دارند : تنهایی .

کافه نسبتا تاریک است و نور شومینه مو های جو و گندمی آرتور را روشن کرده است . در سوی دیگر تصویر شعله های آتش روی شیشه عینک گرد و کوچک فردریش منعکس شده است . باران همچنان می بارد و صدایش سکوت خیابان را در هم می شکند . اما درون کافه موسیقی ملایم و صدای پچ پچ مشتریان در هم آمیخته اند و داستان دیگری است . فردریش سکوت را می شکند :

فردریش : آرتور ! فکر میکنی ما توی زندگی مون چی خیلی زیاد داشتیم؟

- فلسفه فرد . چیزی که زیاد داشتیم فلسفه بود .

_ با اینکه هیچ وقت از فلسفه سیر نمیشم اما می تونم اعتراف کنم که خسته ام !

- چیز عجیبی نیست فرد . چیز عجیبی نیست . انقدر درگیرش بودیم که نشد کمی هم زندگی کنیم !

فردریش آه بلندی می کشد و نگاهش را به سمت پنجره بر می گرداند . او همیشه از تماشای باران لذت می برد .

آرتور : فرد ! فکر می کنی کسانی که الا اینجان چرا اومدن ؟

_ اینها عمیقا منو یاد جوونی های خودمون میندازن . نه به این خاطر که شبیه ما هستند چون خیلی نیستند . چون زیاد می رفتیم کافه . اما اینها یا عاشق پیشه اند و یا هوسران . شاید هم کمی دنبال علم و بحث . که البته دسته سوم انقدر کم اند که قابل چشم پوشیند .

- گاهی وقتها فکر می کنم فلسفی زندگی کردن باعث تنهایی ما شده .

_ ما آدمهای بدی نبودیم آرتور . بدیم؟

-  نه فرد . اما شاید به اندازه کافی خوب نبودیم . به اندازه استاد بودن خوب بودیم نه به اندازه همراه بودن . از فلیپ خبری داری؟

_ نه ولی حتما مشغول تماشای جدید ترین فیلم در بهترین سالن اتاواست .

فردریش تقاضای صورتحساب می کند و بارانی اش را برمی دارد و آماده ترک کافه می شود . آرتور بر می خیزد ، سهم خود را روی میز می گذارد و بدون حرف به سمت درب خروجی حرکت می کند . فردریش نیز سهم خود را می پردازد و از کافه بیرون می رود . از شدت بارش کاسته شده است اما بخار دم آرتور و فردریش نشان از برودت هوا دارد .

ارتور : کتابت چی شد فرد؟

_نا تمام  مثل تمام پدیده های زندگی . مثل تابلو شکوه سنت مورینوس که نقاش بخت برگشته قبل از تمام کردنش تمام شد .

- تمامش کن فرد ! کتاب های قبلی ما هم تمام شدند .

_ همه چیز نا تمامه . اونها صفحاتشون تمام شد نه حرفهاشون . . .

- شب خوش فردریش!

_ تا فردا که روز دیگری ست . . .

ادامه دارد  . . .

و حالا آمده ام . . .

نوامبر 8, 2009

و حالا آمده ام . با تکیه بر همان عهد پیشین . . .

جملات آشنایی ست . کلام سید عزیز و دوست داشتنی است در وزارت کشور ، هنگام ثبت نام برای دور دوم ریاست جمهوری اش . کلمات را از او وام گرفتم گه بازگشت خود را به دنیای مجازی اعلام کنم. بازگشتی که البته دارای پشتوانه ای چهار ساله است که به لطف و مدد برادران ارزشی به چشم بر هم زدنی از بینرت . بی آنکه توضیحی به صاحب سنگ نوشته های یک ایرانی ارائه شود . و حالا با یاس سبز در خدمت مخاطبان خواهم بود اگر حتی یک نفر باقی مانده باشد . مساعی خود را به تمامی بکار خواهم بست  تا روزانه بنگارم و چراغ یاس سبز را روشنان نگاه دارم .

تا فردا که روز دیگری است . . .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.