همه زندگی ، بخصوص این چند سال اخیر تنها، تکیه گاه بوده ام و حامی کسی یا کسانی . بارها لبریز از احساس شده ام در حالیکه نتوانستم هیچ یک از آنها را از احساس لبریز و آنها را در احساس خود شریک کنم. حس غریبی است . حسی که نمی توانی دوستش داشته باشی اما راهی هم برای گریز از آن نمی یابی. باید همینطور ادامه بدهی تا روزی ، روزگاری برای کسی ساحل آرامشی بشوی تا از هیاهوی عشق ناکامش دور بماند و الباقی عمر را در ساحلی امن و آرام بیاساید و گه گاه به یاد عشق از دست رفته اشکی بریزد و از سر ناچاری و از روی منطق، فقط از روی منطق با تو بماند. آن هم اگر شانس بیاوری و او را پیدا کنی و هر روز و هر ساعت و هر دقیقه خودت را گول بزنی که کسی هم هست که تو را دوست داشته باشد.
«چهل سالگی» تصویر همین حس است بر صفحات کتاب و پرده سینما . هم رمان ناهید طباطبایی عالیست و هم فیلنامه مصطفی رستگاری و کارگردانی علیرضا رئیسیان و صد البته بازی لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن .چهل سالگی را دوست دارم. حس تلخی دارد که لذت وافری به من می بخشد . حسی که می گوید دیده شده ای. هم درد داری . کس دیگری هم هست که فقط حامی بوده باشد و پر از احساس اما بینهایت تنها. این هم ذات پنداری ارزشمند در فیلم بیشتر به چشم می اید البته . شاید چون نویسنده فیلنامه هم از جنس مذکر است . بیشتر فرهاد را در این تنگنا نشان می دهد در حالیکه محور اصلی داستان البته هم در کتاب و هم در فیلم کاراکتر آلاله یا نگار ( شخصیت زن داستان ) است . اما آنچه که این قصه را و این حس تلخ را جاودانه می سازد ماییم . مردانی که تنها ساحل  آرامشند و زنانی که اغلب به عشق نخست خود نمی رسند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.